小说内容
شرایطش خیلی بد بود. میدونستم که پدرم دیگه وقتش کمه، هر روز مثل آفتاب سوخته میمونست توی مزرعه کار میکرد. گاهی اوقات میزد به دستم و میگفت:“نرام میکنی؟ یه روز یه شمشیر بلند میکنم و تو رو میکشم.” ولی نمیتونستم بهش بگم که دارم به زودی میره. کوره دماغش بود. یکی روز که داشتم توی حاشیه جنگل گیر زدن، یه صدای کلیشهای میشنیدم. یه جوان قهوهای مویی رو دیدم که داره با یه ل۱ میکشه که ساقهاش گلوله شده بود. نگاهش کردم دید مرده واریزه لشکر دوقلوها. قهوهای موها یه لحظه خستگی تو چشماش موج زد، بعد یه دست به آسمون کشید. «خدای من! یه نارنجک رو رو آسمون زدن!» من سعی کردم دورش برم، ولی یه لحظه بعد یه صدای سردی پا مونستم. مدیوم سوخته بود روی زمین. قهوهای موها رو دیدم که داره به آسمان نگاه میکرد، یه چیز سیاه و نرم رو داشتم انگار ذهنتو میگرفته بود. یه صدای خندهی بیچاره از دهنم در آمد. «ببینید رفیقا، یعنی چی؟» بعدش نوری چشمم رو گرفت. یه سیستم پاپآپ تو گوشیی ام اومد. «سطح سیستم: ۱.» من هجن عقب گرفتم. گوشیمو چپچپ کردم. یه نوتیفیکیشن رسید: «بهترین پدر دنیا رو پیدا کردی!»








